تبليغاتX
ایا تو آن گمشده ام هستی
در خواب ناز بودم شبي.....ديدم كسي در مي زند.....در راگشودم روي او......ديدم غم است در مي زند.........اي دوستان بي وفا...............از غم بياموزيد وفا.........غم با آن همه بيگانگي.....هر شب به من سر مي زند.
|+|
نوشته شده توسط : مجید شعبانی در تاريخ : شنبه سی و یکم شهریور 1386 و در ساعت: 21:21
زندگی
): زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم

                                    ********************

يادمان باشد كه افلاطون چه خوب گفته است: اگر روزگاري مقام تو پايين آمد ناراحت نشو، زيرا خورشيد هر روز هنگام غروب پايين مي رود و بامداد روز ديگر بالا مي آيد

|+|
نوشته شده توسط : مجید شعبانی در تاريخ : جمعه سی ام شهریور 1386 و در ساعت: 21:11
سنگ قبر
دلم را هيچکس باور نداشت***هيچکس کاري به کار من نداشت....بنويسيد بعد مرگم روي سنگ***با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ....او که خوابيده است در اين گور سرد*** بودنش را هيچکس باور نکرد
|+|
نوشته شده توسط : مجید شعبانی در تاريخ : جمعه سی ام شهریور 1386 و در ساعت: 21:10
                              

هيچ وقت دل به كسى نبند ... چون دنيا انقدر كوچيكه كه دو تا دل كنار هم جا نمي شن. ولي اگر بستى ازش جدا نشو... چون دنيا انقدر بزرگه كه نمى تونى پيداش كنى .

|+|
نوشته شده توسط : مجید شعبانی در تاريخ : جمعه سی ام شهریور 1386 و در ساعت: 20:28
توی جاده های  احساس .........     من به عشق تو رسیدم

          غروب عاشقانه رنگ طلایی است

آی الهه عشق درمن طلوع کن منو تنها نذار جون من منو تنها نذار

                    بی تو      هستم گلی بی گلبرگ

                                  غروب زیباست  اما نه غروب دوستی

              اشک من زبی مهری یار رنگ شفق  گرفت

ای کاش قطر های اشک بودم و از چشم تو  سرازیر می شدم

و زیر پای تو جان می دادم تا بدانی که چقدر دوستت دارم دوستت دارم ...........

 

                             به هوش بودم از اول که دل به کسی نسپارم .............

                                  شمایل تو بدیدم نه عقل ماندو نه هوشم............

                                                  گر طبیبانه بیایی بر سر بالینم...........

                                                        بدو عالم ندهم لذت بیماری.......

چشمانت دریای است و من قایقی آرام که جزر و مدش در حرکتم

نزدیکتر بیا  نزدیکتر بیا  تو تنها کسی هستی که اگر نزدیک بیایی سراب نخواهی بود و من  میآیم تا رد پایم را بر ساحل شنی ات به یادگاری بگذارم

                                   توای شط شیرین پر شو کت من   .......

نظر یادتون نره باشه من منتظر نظرات شما دوستان هستم ..... 

 

|+|
نوشته شده توسط : مجید شعبانی در تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و در ساعت: 22:41

امروز با تو سخن خواهم گفت امه نوعی دیگر. زیرا امروز همه چیز نوع دیگراست حتی تو.اینگونه نگاهم نکن.راست می گویم تو نیزنوع دیگر شده ای نه چون همشیه.....

امروزحتی چشمهای زیبایت نیز نوع دیگری به من می نگرد.....پر غروراما زیبا.

چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا که می شناسی حاجتم به سخن نیست...

ازنگاه معنادارت می فهمم انچه را که در دل داری....پس اینگونه با من سخن نگو.

حتی لحن شیزین کلامت هم نیز نوع دیگریست....

کاش همان حرف زدنهای عادی مرا دوست داشتی.اما انگار نه.خوشت نیامد...

پس با خود گفتم با زبان شعر بگویم ....اما گویی فایده نداشت و ندارد...

دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگویم؟؟؟؟

می خواهی حرفهایم را برایت نقاشی کنم؟؟؟....نه...قلم که توان ترسیم ندارد...

می خواهی حرفهایم رابر روی سنگ حک کنم؟؟؟...سنگ که یارای مقاومت ندارد..

می خواهی حرفهایم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟؟؟....نه....اگر نا محرمی شنید چه؟؟؟.....

می خواهی حرفهایم را فریاد کنم تا گوش فلک کر شود؟؟؟.........

پس چگونه بگویم؟؟؟...به خدا دیگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته.....

دیگر نمی دانم چه بگویم جز اینکه تورا می خواهم ....

                                                             و

                                                                       دوستت دارم...

|+|
نوشته شده توسط : مجید شعبانی در تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و در ساعت: 22:33
به نام تو ای دوست
                                      ای شکوفه ی بهاری تو را با من پاییزی چه کار؟....

تو انگاه که شمیم عطر شکوفه های بهار نارنج و یاسهای کوچک باغچه به مشام منتظران و چشم به راهان نو رسیده رسید...متولد شدی و بر دیده ی فروردین منت گذاشتی و...........

من چه؟؟؟؟........

در میان خزان وپاییز و برگ ریزان سرو قامتان و در میان رگبارهای شبهای باران زده ی پاییز....چشم به این جهان گشودم.....

غافل از ان عاقبت شومی که پاییزبرایم رقم زده بود. من قصد نفی پاییز و باران را ندارم زیرا که پاییز فصل عشاق است و شبهای پاییزپناهگاه و معبر قدمهای خسته ی عاشق..........

پاییز حسب حال عاشق است و برگ ریزان نمادی از گذار لحظه ها و باران انیس تنهایی و خلوت او...........

اما می خواهم بگویم تو بهاری هستی و من از جنس پاییزم..........

بهار فصل امدن است و پاییز فصل رفتن......نه تضادی نیست..............

هر چه هست تفاهم است و اشتراک...........

زیرا اگر پاییز نبود بهاری معنا نمی یافت و اگر بهار نبود............

زبانم را دندان گرفتم تا از نبود بهار نگویم..زیرا اگر بهار نبود پس تو کی

می امدی و من بی تو..........

اشتباه گفتم...اگر تو نبودی منی هم نبود که بخواهد بی تو باشد.........

من وجودم عاریتی است از وجود تو..........پس..

به حق خودت که والاترینی برگرد.........

همچون بهار که روزی می رود و روزی باز می گردد..

ومن....

              چشم  به انتظارامدنت دوخته ام عزیز دل....

 

|+|
نوشته شده توسط : مجید شعبانی در تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و در ساعت: 22:28
 

              

اگه چشمت پرسید بگو ندیدمش اگه گوشت پرسید بگو نشنیدمش اگه دستت لرزید بگو مال سرماست اگه پاهات سست شد بگو مال ضعفه ولی اگه دلت ریخت به خودت دوروغ نگو که دوسش نداری..

|+|
نوشته شده توسط : مجید شعبانی در تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و در ساعت: 22:16

بس که دیوار دلم کوتاه است-هر که از کوچه ی تنهایی من میگذرد-به هوای هوسی هم که شده-سرکی میکشد و میگذرد.

|+|
نوشته شده توسط : مجید شعبانی در تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و در ساعت: 21:21
عشق فراموش کردن نیست
بلکه بخشیدن است
عشق گوش کردن نیست
بلکه درک کردن است
عشق دیدن نیست
بلکه احساس کردن است
عشق جا زدن وکنار کشیدن نیست
بلکه صبر کردن و ادامه دادن است
|+|
نوشته شده توسط : مجید شعبانی در تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و در ساعت: 14:40